جغرافیا ) و سیاست بحث می کرد. بعد با هدف سیاست خارجی آلمان نازی یعنی لبنسرام ( تعقیب فضای حیاتی آلمان ) همراه شد. و برای همین از نظر اکثر نویسندگان و تحلیل گران بعد از جنگ جهانی دوم محو شد و در طی سال های بعد از جنگ سرد، ژئوپلیتیک برای توصیف کشمکش و درگیری جهانی بین شوروی و ایالات متحده آمریکا بر سر کنترل کشورها و منابع استراتژیک جهان استفاده شد ( O thathail, Dalby & Routledge; 1998: 1 ). در خلال دهه 1920، کانون مطالعات ژئوپلیتیک در آلمان متمرکز شد و در آنجا بود که این رشته علمی زمانی که به عنوان یک مکتب جدید توسط کارل فون هاوس هوفر(1946ـ 1869) شکل گرفت، تصویر بسیار مخدوش خود را کسب نمود. «پارکر» در این رابطه چنین توضیح میدهد: «پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اوّل، گروهی از جغرافیدانان آلمانی، ایده های راتزل را پذیرفته و تا آنجا پیش رفتند که از این ایده ها، بعنوان مبنای یک طرح روشمند، نه تنها برای بهبود آلمان، بلکه برای بازگشت آلمان به جایگاه یک قدرت بزرگ، استفاده کردند. استدلال بنیادین آنها این بود که گر چه جغرافیای سیاسی به شرایط فضایی کشور می پردازد امّا ژئوپلیتیک به نیازهای فضایی می پردازد. تمام استراتژی حزب نازی برای سلطه آلمان بر اروپا، تحت تأثیر نظریه هایی بود که این محققان ژئوپلیتیک فرمول بندی کرده بودند» (مویر، 1379: 367ـ366).
ژئوپلیتیک به دلیل شکل گیری آن بدست کارشناسان خود در اروپا، موجود خام دوران خود بود و در مادیگرایی جغرافیایی کهنه قرون گذشته، ریشه داشت. ضعف چنین روشهایی را جغرافیدانان کمونیست آلمانی، کارل ویتفوگل در سال 1929 تشخیص داد و اوتواتیل توضیح داده است که ویتفوگل چگونه پی برد که ژئوپلیتیک «فرض می گیرد که عوامل جغرافیایی بسته به خصوصیاتشان (آب و هوا، خاک، موقعیّت، ناهمواری زمین و حتّی نژاد) حیات سیاسی را مستقیماً تحت تأثیر قرار می دهند.» و حال آنکه در واقع، چنین عوامل جغرافیایی بطور مستقیم تأثیر نگذاشته، بلکه از طریق انسان نقش میانجی را به عهده دارند (مویر، 1379: 367ـ366).
 

2-6-2- رویکرد ژئوپلیتیک در دوره افول
ارتباط علم ژئوپلیتیک با نظامی گری باعث شد که خصوصاً به علت پیامدهای جنگ جهانی دوم به اصطلاح ژئوپلیتیک برای یک تا دو دهه حتی در مطالعات سیاسی در روابط بین الملل مورد استفاده قرار نگیرد. نتیجه چنین وضعیتی بعد از جنگ جهانی دوم جدایی جغرافیای سیاسی از میراث مشخص بنیانگذارانی چون راتزل، مکیندر و بومن بود (Taylor, 1990: 45). نازی ها سیاست های توسعه طلبانه و خشن خود را از طریق تئوری های تحریف شده ژئوپلیتیکی توجیه می کردند و همین امر برای مدت چند دهه بر دانش جغرافیای سیاسی سایه افکند (وود و دیمکو، 1373: ۴). در سال 1964 پیر ژرژ جغرافیدان فرانسوی در کتاب خود تحت عنوان «جغرافیای فعال» واژه ژئوپلیتیک را بدترین کاریکاتور جغرافیای کاربردی در نیمه اول قرن بیستم خواند و تحلیل ژئوپلیتیکی را مردود دانست (میر حیدر، 1383: 15).
وقتی کریستف در سال ١٩۶٠ کتاب خود را در مورد تاریخچه ژئوپلیتیک نگاشت، اعتقاد داشت که این دانش باید به عنوان یک ارزش در مقابل جریانات سیاسی باقی بماند، اما پاسخ به دیدگاه های او بسیار تند بود. الکساندر در سال ١٩۶١ در پاسخ وی ابراز نمود که جغرافیای سیاسی می تواند به عنوان یک ارزش همین وظیفه را به عهده گیرد و ژئوپلیتیک بجز ارزش تاریخچه ای نباید مورد استفاده باشد. در واقع پس از جنگ، جغرافیای سیاسی بجای ژئوپلیتیک در کانون توجهات جامعه علمی علاقه مند به این رشته از دانش جغرافیا قرار گرفت (کریمی پور، 1371: 18). زوال و شکوفایی ژئوپلیتیک از جنگ جهانی دوم قابل ملاحظه و چشمگیر است. برای اکثر مواقع تقریباً ژئوپلیتیک به عنوان یک مبحث دانشگاهی و علمی کنار گذاشته شد نتیجه این زوال بریده شدن جغرافیای سیاسی از میراث ممتاز بنیانگذاران آن نظیر فردریک راتزل در آلمان، سر هالفورد مکیندر در بریتانیا و آیزایا باومن در ایالات متحده آمریکا، بود. اینکه جغرافیدانان سیاسی تصمیم گرفته اند که چنین کار غیر معمولی را انجام دهند تأثیر بسیار عمیق ژئوپلیتیک آلمان در دهه 1930 بر جغرافیای سیاسی بصورت جزئی و جغرافیا به صورت کلی، را نشان می دهد. ژئوپلیتیک در مقابل جغرافیای سیاسی که علمی قابل تحسین و احترام است به یک دانش منفور تبدیل شد (Taylor, 1989: ).

 
2-6-3- رویکرد ژئوپلیتیک در دوره احیاء و شکوفایی
درحالیکه نامداران جغرافیای سیاسی همچون ریچارد هارتشورن و استیفن جونز در تلاش شکوفا ساختن جغرافیای سیاسی در دنیای نیمه قرن بیستم بودند، و در حالیکه سیاستمدارانی چون هنری کیسینجر واژه «ژئوپلیتیک» را دوباره به زبان روزمره سیاسی نیمه دوم قرن بیستم می آوردند، جهان اندیشانی چون ژان گاتمن و سوئل کوهن پیروزمندانه جهان اندیشی ژئوپلیتیک را به بستر اصلی مباحث دانشگاهی باز گرداندند. ژان گاتمن در این زمینه نقش ویژه ای داشت. وی با طرح تئوری «آیکنوگرافی ـ سیرکولاسیون»، «حرکت» را در مباحث ژئوپلیتیک در معرض توجه ویژه قرار داد و عوامل روحانی، یا عامل «معنی» را در جهان اندیشی «اصل» یا «مرکز» دانست و «مادّه» یا «فیزیک» را تأثیر گیرنده قلمداد کرد. در این جا کافی است گفته شود که با طرح این اندیشه گاتمن در حقیقت جهان اندیشیِ سیاسی و ژئوپلیتیک را کاملاً دگرگون کرد و این مبحث دانشگاهی را به بستر تازه ای انداخته است و به حقیقت، پدر جغرافیای سیاسی نو و ژئوپلیتیک نو شناخته می شود (مجتهد زاده، 1376: 96).
سائول بی کوهن
نیز یک جغرافیدان سیاسی استثنائی در بین جغرافیدانان سیاسی در زنده نگه داشتن اندیشه جهانی، به این نتیجه رسیده بود که موضوعات ژئوپلیتیکی مهمتر از آن بودند که جغرافیدانان آنها را کنار بگذارند. و اکنون خیلی از جغرافیدانان با یک تأخیر به او ملحق شده اند و از بازگشت و تجدید حیات ژئوپلیتیک به اندازه او استقبال کرده اند (Taylor, 1989: ).
تحت تأثیر رقابت و کشمکش دو ابر قدرت شوروی و آمریکا، ژئوپلیتیک جنگ سرد با رویکرد باز دارندگی مطرح شد. علّت دیگری که باعث کم رنگ شدن دیدگاه ژئوپلیتیکی گردید استراتژی باز دارندگی هسته ای بود که از آغاز جنگ سرد شکل گرفته و توجهات را از دفاع سرزمینی به توازن هسته ای جلب کرده بود. در دهه 1970 به منظور جلوگیری از کم رنگ تر شدن دیدگاه ژئوپلیتیکی و ضرورت باز اندیشی در این علم به دنبال ظهور دیدگاه جدیدی که بعنوان ژئوپلیتیک انتقادی شناخته شد، ژئوپلیتیک احیا گردید (احمدی پور، بدیعی، 1381: 3). تا همین اواخر مرسوم بود که جغرافیدانان سیاسی، آشکارا میان جغرافیدانانی که ژئوپلیتیک را در اختیار دولت نازی گذاشتند با جغرافیدانان سیاسی دانشگاهی جهان انگلیسی ـ آمریکایی فرق می گذاشتند این موضوع تا حدود سال 1986 ادامه یافت در آن سال اولافلین و وان دروستن نوشتند: «بدین گونه اغلب جغرافیدانان سیاسی، آن چنان از زیاده روی های ژئوپلیتیک شرمنده شده اند که از تحقیق درباره منازعات بین الملل پرهیز می کنند. امّا در همین دوران بود که علایق نهفته در این شرمندگی شروع به ظهور نمود. برای مثال، اصطلاح ژئوپلیتیک که پس از جنگ جهانی دوّم با بدنامی رها شده بود در اواخر دهه 1970 و دهه 1980 احیا شد (مویر، 1379: 368). لاکوست نیز اعتقاد پیدا می کند که می شود ژئوپلیتیکی را که از لحاظ علمی، مستقل و بی طرفانه است را نیز بوجود آورد. ژئوپلیتیکی جایگزین، که قادر باشد با دیدگاههای متعالی به امور جهانی نگریسته و به تحقیق عینی بپردازد که آلوده پیوند با کشور یا امپراتوری نباشد (مویر، 1379: 389).
پس از یک ربع قرن افول، ژئوپلیتیک تدریجا تجدید حیات خود را آغاز کرد. به نظر لسلی هِپِل «در دهه گذشته ژئوپلیتیک بتدریج مورد استفاده قرار گرفته و تحلیل ژئوپلیتیکی مسایل، جهانی و منطقه ای رایج شده است.» او فکر می کرد که این کسب محبوبیت مجدد، دلایل مختلفی دارد؛ از جمله نیاز به اَشکال بهتری برای تحلیل و تفسیر جهان فوق العاده پیچیده و چند قطبی و نیز این حقیقت که سیاستمدارانی همچون کیسینجر و نیکسون، مایل بودند که بطور تفنّنی به ژئوپلیتیک بپردازند و با این کار، محبوبیت و رواج آن را تسریع کردند. هِپِل تصور میکرد که جغرافیدانان، نقش ارزشمندی را ایفا کرده اند اما آنان می بایست نسبت به برخی از پیشینیان خود از لحاظ تاریخی و سیاسی حساسیت بیشتری نشان دهند. سخنان پایانی او خبر از ظهور ژئوپلیتیک انتقادی میداد که می گفت:
«نقد تاریخی و نقادانه ژئوپلیتیک، یک وظیفه بسیار مهم است. ژئوپلیتیک باید گذشته خود را بپذیرد و طبیعت گفتمان خویش را بیازماید. تقریباً جای شگفتی است تاکنون نتوانسته توجه آنانی را که به نظریه اجتماعی در جغرافیای انسانی علاقمندند، بیشتر جلب کند. زیرا احتمالاً ژئوپلیتیک، نمونه برجسته مجموعه ای از مفاهیم است که از تحلیل جغرافیایی نشأت می گیرند؛ تحلیلی که جذب رویه های اجتماعی و سیاسی شده است» (مویر، 1379: 385). هدف دانش انتقادی این است که به مردم نشان دهد که جامعه آنها چگونه عمل میکند و به مردم امکان میدهد که در تحولات و تغییرات جامعه خود بدانسان که خود می خواهند عمل کنند تا دنیای آینده خود را بهتر بسازند از این رو، عده ای، دانش انتقادی را در علوم اجتماعی و جغرافیایی، بالقوه انقلابی می دانند. بر خلاف مارکسیستها، پیشگامان دانش انتقادی، بیگانگی انسان در جامعه و یا نسبت به طبیعت، همچنین مسائل مربوط به کنترل اجتماعی را، محصول علم و تکنولوژی می دانند. چنانکه، یورگن هابرماس به تأثیرات سیاست در علوم تأکید میکند و هربرت مارکوز، علم و تکنولوژی را به عنوان (نیروهایی در جهت کنترل اجتماعی) می شناسد (شکویی، 1378: 124). ژئوپلیتیک انتقادی، رویکردی است که وجود توپوگرافی فضایی میان جهان اول و جهان سوم و شمال و جنوب و کشور را رد، و تأکید آن بر ناپایدار بودن این گونه هویت های صوری و توجه فزایند به هویت های ژئوپلیتیکی است. ژئوپلیتیک انتقادی، چارچوبها و جریان ها، و تحلیل ها و ابهامات را (برای مقایسه) کنار هم می نهد. این رویکرد از چارچوب های سازمان دهنده به صورت صوری دوری می گزیند… و موضوعی را که قرار است بشناسد توصیف می کند (مویر2، 1379: 368). ژئوپلیتیک انتقادی ریشه در نهضت فرا ساختاری دارد که در دهه 1960 در فرانسه اوج یافت و انشعابی از ژئوپلیتیک سنتی است که بجای تمرکز بر شناخت تأثیر عوامل جغرافیایی، به شکل دهی سیاست خارجی اهمیّت می دهد (احمدی پور، بدیعی، 1381: 4).
ژئوپلیتیک با قرن بیستم متولد شد و با مسائل مهم و مطرح شده در این قرن عجین شد و هویت و شخصیّت خویش را در پرتلاتم ترین مقاطع آن کسب کرد با جنبش های ملی همراه شد ولی نقش الهام بخش آن در برنامه توسعه طلبانه آدلف هیتلر و رقابت های دو بلوک شوروی و ایالات متحده آمریکا بر سر کسب قدرت، چهره این علم را چنان مخدوش و مخرب و بی اعتبار کرد که بعد از جنگ جهانی دوم از صحنه اندیشه های بین المللی رخت بربست و به اتهام اینکه عامل بدبختی های قرن بوده است، به فراموشی سپرده شد. اما با این حال در بیست سال اخیر با عنوان ژئوپلیتیک انتقادی یا
ژئوپلیتیک مقاومت به سرعت بازگشت و به مثابه روشی برای شفاف کردن، و حتی پیش بینی هدف ها، نیت ها و راهبردهای بازیگران و کارگردانان مختلف سیاسی جهان در روابط بین المللی هویدا گشت. در اواخر دهه 1970 به دنبال ظهور دیدگاه ژئوپلیتیک انتقادی، ژئوپلیتیک احیا گردید.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   دانلود پایان نامه ارشد دربارهافغانستان، مواد مخدر، سیاست گذاری

2-6-4- رویکرد ژئوپلیتیک در دوران نوین (ژئوپلیتیک پست مدرن)
گذر از دوران سیاسی به دوران سیاسی دیگر، گذری است که تعاریف ویژه ای را می طلبد. از دیدگاه جغرافیای سیاسی، اگر دوران نقش آفرینی کشورها در نظام جهانی در چارچوب ملت و حکومت ملتی داشتن، توأم با شکل کلی ژئوپلیتیک جهانی که میان دو قطب ایدئولوژیک تقسیم می شد، بارزه های «دوران مدرن» شمرده شوند، جهان ژئوپلیتیک در سرآغاز قرن بیست و یکم، بی تردید، وارد دوران تازه ای با ویژگی های ژئوپلیتیک تازه می شود که شاید نوید دهنده فراآمدن دوران «پست مدرن» باشد.

دسته‌ها: پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید