دانلود پایان نامه

خود را از قید و بند این تخیلات رها کند و به هنگام لزوم با واقعیات روبرو شود . در حالیکه فرد روان نژند به این کار قادر نیست و همواره در خیال پردازیهای خود غوطه ور است . در نظر آدلر هدفهای تخیلی علت ذهنی رویدادهای روانی هستند . آدلر معتقد است که علاقه اجتماعی، جبران صحیح ومسلم همه ی ضعف های طبیعی یک فرد است. استعدادی ذاتی برای همکاری با دیگران جهت رسیدن به اهداف شخصی واجتماعی است که از طریق تجارب یاد گیری در دوره کودکی رشد می کند.وی معتقد است که علاقه اجتماعی امری ذاتی است وانسان به طور ذاتی مخلوقی اجتماعی است، نه اینکه از روی عادت اجتماعی شده باشد.از نظر او، هر شخص پیش از هر چیز یک موجود اجتماعی ونه زیستی است؛ شخصیت ما در اثر محیط وتعامل های اجتماعی فردی شکل می گیرد، نه در اثر نیازهای زیستی وتلاش پیوسته ما برای ارضای آنها. احساس اجتماعی ، پایه واساس تمام پیشرفت های مهم تمدن است.نقطه ی مقابل احساس اجتماعی، تمایلات وتلاش هایی است که در جهت قدرت شخصی وبرتری انجام می گیرد( شولتز 1384: 144).
به نظر آدلر شخصیت های بیمار گونه آنهایی هستند که نتوانسته اند به شیوه ای که از لحاظ اجتماعی سازنده است، به برتری برسند. این شخصیت ها از خانواده هایی به وجود می آیند که رقابت، بی توجهی، سلطه گری یا بهره کشی برآنها حکم فرماست وتمام این ها، از علاقه اجتماعی جلوگیری می کنند. فرزندان این خانواده ها با صدمه زدن به دیگران ، برای زندگی کامل تر تلاش می کنند.کودکانی که از علاقه اجتماعی منع شده اند برای رسیدن به برتری یکی از این چهار هدف خودخواهانه را انتخاب می کنند: محبت خواهی، قدرت طلبی، انتقام جویی، واعتراف به نارسایی وشکست. از دید آدلر مشکلات ارتباط، اصولا مشکلات همکاری هستند. اگر کسی به خاطر تمایلات شخصی از دادن اطلاعات خود داری کند، یا اگر کسی برای کسب امتیاز رقابت، طلبانه اطلاعات گمراه کننده بدهد، ارتباط دچار تعارض خواهد شد. زوج هایی که بر سر رقابت، مثل رقابت نقش جنسی، با هم تعارض دارند، با اینکه هر یک می توانند با دوست یا هم جنس خود ارتباط خوبی داشته باشند، اغلب از مشکلات موجود در ارتباط با یکدیگر شاکی هستند.
 از نظر آدلر،علاقه اجتماعی تنها مقیاسی است که می توان برای قضاوت کردن ارزش یک نفر بکار برد(شاملو 1382: 92).احساس های حقارت آمیز به سبک زندگی روان رنجور می انجامد در حالی که احساس طبیعی ناقص بودن سبک زندگی سالم را ببار می آورد. آدلر احساس حقارت را کاملا طبیعی میداند و معتقد است که انسان بودن یعنی احساس حقارت داشتن که بصورت ثابت و فعال فرد را بسوی کمال و شدن بر می انگیزد(همان 92). نکته غیر طبیعی و نابهنجار تبدیل احساس حقارت به عقده حقارت می باشد . فرد برای رفع نقص ها،ضعف ها و کاهش احساس حقارت اش به جستجوی جبران نا توانی ها و نقص ها برمی آید و در اکثر موارد راه های غیر سالم و بعضا ضد اجتماعی را انتخاب می کند(شولتز 1384: 145).
آدلر معتقد است که هریک از افراد برای رسیدن به کمال به شیوه ای خاص رفتار می کنند تا به وسیله آن، احساس حقارت واقعی یا خیالی خود را جبران کنند. افراد الگو های منحصر بفردی از خصوصیات ,رفتار ها و عادت ها را پرورش میدهند که آدلر آن را سبک زندگی نامید. سبک زندگی، ترکیبی مشخص ومنحصر به فرد از انگیزه ها ، خصلت ها ، علایق و ارزش هست که درهر عملی که فرد انجام می دهد متجلی می شود. سبک زندگی تعیین کننده نحوه اندیشیدن ، آموختن ورفتار کردن است. از نظر اوماهیت سبک زندگی بستگی به تعامل ما با والدین خود دارد یعنی زمانی که تلاش میکنیم تا احساس حقارت خود را جبران کنیم. از نظر او، فرد رواننژند معتقد است که چون مریض است کارها از او ساخته نیست. او میداند که چه چیزی را باید انجام دهد یا احساس کند، ولی نمیتواند.
3-1-4-2- نظریه اریک فروم در مورد سلامت
فروم از روان شناسان انسانگرا ست. این روانشناسی بر طبیعت و جنبه های مثبت انسان و فعّال بودن وی تأکید می کند. به اعتقاد این گروه از روانشناسان سلامت روان به معنای رشد، شکوفاسازی و تحقق استعدادها و نیروهای درونی انسان است. به زعم آنها انسان سالم کسی است که استعدادهای خود را شکوفا سازد و به کمال مطلوب و ایده آل برسد. در نظام ارزشی این نظریه، هدف و هنر انسان رسیدن به کمال و شکوفاسازی تمام استعدادهای ذاتی و درونی وی است. در این دیدگاه انسان با سلسله ای متنوع از استعدادها و نیروها متولّد می شود که این نیروها عبارتند از: هوش، نیازها و غرایز، معنویات و الهیّات، عاطفی بودن، اجتماعی بودن و مانند آن . بر اساس این الگو، تمام این نیروها هم سالم هستند و هم مثبت. همه انگیزه انسان و اصلی ترین انگیزه وی نیز شکوفاسازی این نیروهای سالم و مثبت است. طبق این الگو، انسان کلّیتی است متشکل از روح و جسم که همواره به طرف خودشکوفایی و کمال در حرکت است. این دیدگاه انسان را ذاتاً سالم، مثبت و فعّال می پندارد که با اراده، اختیار و مسئولیت خودش، اعمال و کردارش را انجام می دهد. وی مسئول سلامت خویش است و اگر هم مریض شود، خودش باید در درمانش فعّال و تصمیم گیر باشد.
فروم در مورد انسان دیدگاه تکاملی داشت و معتقد بود که تکامل انسانها باعث جداشدن آنها از سایر حیوانات شده است . به نظر فروم سرمایه داری  باعث ایجاد فراغت وآزادی شخصی ، احساسهای اضطراب، انزوا، ناتوانی ، گریختن از آزادی وپناه بردن به وابستگی های میان فردی و حرکت کردن به سمت خود پروازی از طریق عشق و کار شده است . “به اعتقاد او انسان
ها به این دلیل دچار تنگنای اساسی می شوند که از طبیعت جدا شده اند و با این حال، توانایی آن را دارند که از خود شان و وجود منزویشان آگاه باشند. توانایی استدلال کردن” امکان زنده ماندن رافراهم می کند و انسان را وادار می کند که دو گانگی های حل نشده اساسی را حل کند. انسانها قادرند هدف خود پرورانی کامل را مجسم کنند، اما در عین حال می دانند که زندگی برای رسیدن به این هدف کوتاه است. انسانها در نهایت تنها هستند، بااین حال نمی توانند این انزوا را تحمل کنند، آنها از خودشان به عنوان افراد مجزا آگاه اند و در عین حال، معتقدند که خوشبختی آنها به متحد شدن باانسانهای همقطارشان بستگی دارد”( کریمی 1385 : 200).
فروم معتقد است که انسانها با نیازهای فیزیولوژیکی یعنی گرسنگی، میل جنسی و ایمنی نمی توانند تنگناهای انسانی شان را حل کنند، فقط نیازهای انسانی خاص می تواند افراد رابه سمت پیوند مجدد با دنیای طبیعی سوق دهند. افراد سالم با حل کردن ثمر بخش نیازهای انسانی یعنی ارتباط، تعالی، ریشه دار بودن، درک هویت و معیار جهت یابی بهتر می توانند راههایی برای پیوند مجدد با دنیا پیدا کنند. به اعتقاد او اولین نیاز انسانی یا وجودی ارتباط است، که افراد به سه طریق با دنیا ارتباط برقرار میکنند: سلطه پذیری ،قدرت وعشق . به اعتقاد او ز مانی که یک فرد سلطه پذیر و یک سلطه جو یکدیگر را پیدا میکنند، اغلب رابطه همزیستی برقرار می نمایند، را بطه ای که  برای هر دو  رضایت بخش است، اما مانع از پیشروی به سوی یکپارچگی و سلامت روانی می شود. “به اعتقاد فروم عشق تنها راهیست که فرد می تواند از طریق آن با دنیا متحد شود و در عین حال به فردیت و یکپارچگی برسد” (همان 201 ).
از نظر فروم افراد می توانند ماهیت منفعل خود را با آفریدن زندگی یا نابود کردن آن تعالی بخشند اما می توانند زندگی را با نابود کردن آن متعالی سازند . به نظر او انسانها تنها گونه ای هستند که از پرخاشگری بیمارگون استفاده می کنند و اگر جلو نیاز به آفریدن به هر دلیلی گرفته شود، مردم ویرانگر می شوند. زمانی که افراد آزادی اقتصادی و سیاسی بیشتری به دست آورند احساس می کنند بیشتر منزوی شده اند، این فشار آزادی در سطح اجتماعی و فردی به اضطراب بنیادی منجر می شود. احساس تنها بودن در جهان همچون اضطراب بنیادی، احساس ترسناک انزوا و تنهایی ایجاد می کند . فروم معتقد است عشق و کار دو عنصر آزادی مثبت هستند و  انسانها از طریق عشق و کار ، بدون فدا کردن یکپارچگی خودشان با یکدیگر و با دنیا متحد می شوند.
4-1-4-2- دیدگاه مارکسیستی
به رغم طرح دیدگاه‌های زیستی، مطالعات موجود تأثیر متغیرهای اجتماعی و اقتصادی را عامل تعیین کننده‌تری برای وضعیت سلامت می‌داند. یکی از رویکردهای اولیه در مورد سلامت رویکرد مارکسیستی است که عمدتاً حول محور تأثیر طبقات اجتماعی و نابرابری‌های سلامت متمرکز می‌باشد. این رویکرد با تعریف طبقه اجتماعی در ارتباط با شیوه‌های تولید، نابرابری‌های سلامت را محصول روابط طبقاتی می‌داند.به لحاظ تاریخی بخش عمده‌ای از مطالعات انجام یافته در نسل اولیه مطالعات سلامت در این رویکرد قرار می‌گیرد .” در این زمینه می‌توان به مطالعه انگلس درباره شرایط زندگی طبقه کارگر در انگلستان قرن نوزدهم، اشاره نمود” . ( Aiken et al. 1991:45)
مارکس نیز نابرابری در دستیابی به خدمات پزشکی و بهداشتی را ناشی از جایگاه فرد در طبقه اجتماعی وی می داند به نظر مارکس بر مبنای موقعیت ها و وظایف گوناگونی که افراد در ساختار تولید جامعه دارند طبقۀ اجتماعی شکل می گیرد. از دید وی دو عامل اصلی در طبقه اجتماعی دخیل است: شیوۀ تولید ومناسبات تولید. به تعبیر دیگر “به نظر مارکس، مبنایی که نظام قشر بندی اجتماعی بر آن استوار است، همان عامل دوم یعنی رابطۀ مجموعه ای از انسان ها با ابزار تولید است. اینکه مردم چه موقعیت در مناسبات تولید دارند، مهم ترین جنبۀ تأکید مارکس را در نظریۀ طبقۀ اجتماعی او تشکیل می دهد. از دید مارکس مردمی که در پایگاهای اجتماعی ویژه ای جای دارند، وقتی در معرض مقتضیات اجتماعی ویژه ای قرار می گیرند، منافع طبقاتی خاصی پیدا می کنند. برای مثال، در مؤسسات صنعتی اولیه، عامل رقابت ، منافع شخصی جمعی از مردمی که همدیگر را نمی شناسند متفاوت می سازد. اما حفظ دستمزدهای شان، یعنی همان مصلحت مشترکی که علیه کارفرمای شان دارند، آنان را به یکدیگر پیوند می دهد”(تامین 1388: 78).. به نظر مارکس منافع طبقاتی از منافع فردی تفاوت بنیادی دارد و نمی توانند از منافع فردی بر خیزند. منافع اقتصادی بالقوۀ اعضای یک قشر خاص، از جایگاه آن قشر در درون ساختارهای اجتماعی ویژه و روابط تولیدی سر چشمه می گیرد. از دید او طبقه ای که عوامل تولید را در اختیار دارد دسترسی بیشتری به سلامت و امکانات آن دارد ونابرابری در سلامت ناشی از نابرابری طبقاتیست.
او معتقد بود که در جهانی که مالکیت خصوصی وجود داشته باشد کار کارگران تحت استثمار کارفرمایان قرار می گیرد. ارزش اضافه ی پرداخت نشده به کارگر، کارفرما را به سمت رشد و کارگر را به سمت درجازدن در یک طبقه دائمی سوق میدهد و طبقات اقتصادی-اجتماعی را تحکیم می کند که روابط مسلط بر آن افراد را در مقابل اختلالات آسیب پذیر می سازد. کارگر از کار، خود، دیگران و محصول تولیدیاش بیگانه میشود. از خودبیگانگی او را تبدیل به ماشینی میکند که خودآگاه او را از کار میاندازد.
به نظر می رسد که پیش بینی مارکس و فلسفه عملگرای او در مورد کار درست باشد.
تحقیقات تجربی نشان داده است که دوره های رکود و بیکاری با بروز و افزایش مشکلات و اختلالات روانی بسیار همراه است. ضمن این که قرار گرفتن در کارهای یکنواخت و تکراری که هیچ پیچیدگی ندارند و فرد بر آنان سلطه ای ندارد یا قرار گرفتن در رده های پایین سلسله مراتب شغلی یا رده های پرمسئولیت روابط کاری سلامت افراد را در معرض خطر قرار می دهد. در ارتباط با مفاهیم بهره کشی و طبقه نیز مطالعات بسیاری در سلامت روان صورت گرفته که نشان می دهد طبقه مفهومی مجزا از قشربندی است و قرار گرفتن در ساختارهای طبقاتی میانی می تواند بیش از رده های بالا یا پایین تاثیرات منفی داشته باشد. ضمن این که گروه هایی که بی قدرت هستند نیز پریشانی بیشتری را تجربه می کنند(مقدمی پور 1382، میلانی فر 1380، نجات و همکاران 1378).
در این دیدگاه مطالعات گسترده‌ای در خصوص تأثیر فقر بر نابرابری‌های سلامت انجام شده است. با این حال مطالعات بعدی در این زمینه نشان


دیدگاهتان را بنویسید